افکار محبوس
We Seen A Deadly Sin On Every Street Corner, In Every Home And We Tolerate It Because It's Common...
جدایی نادر از سیمین بغض رو تو گلوم کاشت، بذر احساسی درونم کاشت که تا همیشه باهامه، نیروی عجیبی بهم داد ....دوسش دارم، همه چیزش رو ...
الان یه حسی دارم، رنگش خاکستریه، نمیدونم به کدوم طرف میل می کنه ... زیادی خوشحالم اینطوری شدم یا هنوز درگیر درکم، بازم نمی دونم ... به اتاقم نگاه می کنم، یه کوه کتاب، یه کوه فیلم، یه کوه دست نوشته نیمه تمام، اینو تموم نکرده سراغ بعدی میرم، درسته جلو افتادم ولی عقبم، خیلی عقبم ... یکم شل می گیرم همه چیز بی برنامه میشه، باید همون سیاوش ارتشی ای بشم که همه تصور دارن هستم، در واقع نیستم، من همیشه خودم بودم ... همین ... کارایی اضافه و اضافی رو نکردم، اما الان یه عالمه کار اضافی دارم می کنم که این حالمه ... اه ... خودمم نمی دونم چی میگم ... فقط امشب دلم خواست به خودم یادآوری کنم که سیاوش کاراتو انجام بده، فاصله نگیر ...
یه شب خاطره انگیز دیگه ... 19 آذر 90 اولین کارگردانیم رو انجام دادم، این که پرفورمنس چیه و چرا برای کسی آشنا نیست، داستان ها داره... بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم عالی شد، خیلی واسش زحمت کشیدم، امیدوارم بازم این کار ها تداوم پیدا کنه ... کسانی که باعث شدن این کار استارت بخوره 3 نفر بییشتر نبودن، استاد محمد رضا شکل آبادی، استاد لیلا پرویزی و خودم که سعی کردم از تدریسشون ساده نگذرم ... بازخورد رسانه ای خوبی داشت واسم ...
- دریافت دیپلم افتخار و لوح تقدیر به خاطر بهترین تحقیق و پژوهش سال - دریافت دیپلم افتخار و لوح تقدیر به خاطر بهترین طراحی بروشور کاربردی سال - دریافت دیپلم افتخار و لوح تقدیر به خاطر بهترین ارائه در فیلم کوتاه - دریافت جایزه نقدی نتیجه ی یک سال زحمت رو گرفتم، شنبه ای که گذشت 14 آبان ماه سال 90 یکی از خاطره انگیز ترین لحظات عمرم بود ...

برچسبها: جدایی نادر از سیمین, گلدن گلوب, بافتا, اسکار, برلین
« در حال و هوای عشق » بودن، از عشق گفتن، با عشق دیدن، با عشق زندگی کردن، و حتی با عشق جدا شدن، لحظه لحظه عشق، لحظه لحظه حس ِ زندگی ....
واااای که دیوانه ی این فیلم شدم، دیــــــوانه ...!
مرحبا، همیشه از خونه که بیرون میرم محال ِ موزیک این فیلم رو تو راه گوش نکنم، از 6 ماه پیش که این فیلم رو دیدم تا به الان زنگ موبایلم رو عوض نکردم! هیچ موزیک برازنده ی دیگه ای به جز موزیک شاهکار این فیلم نتونسته جایگزین بشه ....
90 دقیقه گذشته از همه غمم دور شدم، دلم می خواد بازم نگاش کنم ...
اگه اهل فیلم هستی، و اگر تا به الان این فیلم رو ندیدی واقعا تاسف بخور و سعی کن دیدن این فیلم رو اولویت بدی ...
امتحان دارم وگرنه تحلیلم رو از این فیلم می نوشتم، فرصت بهتر میام و می نویسم ...
As Though Looking Through A Dusty Window Pane ...
The Past Is Something He Could See, But Not Touch ...
And Everything He Sees Is Blurred And Indistinct ...
او سال های ناپدید شده ای را به خاطر می آورد ...
از پشت قاب پنجره ی غبار گرفته ای نظاره گر است ...
گذشته، چیزی است که می تواند ببیند، ولی لمش شدی نیست ...
و تمام چیزی که میبیند تیره و تار است ...


